...گرايان در تمام نقاط دنيا يافت مي‌شوند. عين كلاغ. اما اغلب در ميان شكارهاي‌شان به‌صورت مخفيانه و انگل زنده‌گي مي‌كنند. بسيار مهاجم و خطرناك‌اند و گونه‌ي جهش‌يافته‌ي آن‌ها گروه فشار يا ... گرايان تندرو ناميده مي‌شود. چون سريع مي‌دوند و به‌راحتي از درخت بالا مي‌روند. آرواره‌هاي قوي دارند و پنجه‌هاي آنان در حالت حمله و دفاع از ناخن‌هاي باز بهره مي‌برد. عمومن ديده شده‌است كه به‌صورت گروهي به شكار مي‌روند و مسلح به سلاح ... هستند. در صورت روبه‌رو شدن با چنين گونه‌يي بايد هر چه سريع‌تر تلاش كنيد از محل دور شويد. چون نه به عنوان شكار مي‌توان به آن‌ها نگاه كرد و نه گوشت و پوست و استخوان‌شان به درد لاش‌خورها مي‌خورد. اما به راحتي ذهن‌تان را مي‌خوانند و حتا به‌خاطر سكوت متهم‌تان مي‌كنند. بوي بدي مي‌دهند كه آخرين بار ممكن است در مستراح پمپ بنزين متروكه به مشام‌تان خورده‌باشد. بله، در صورت روبه‌رو شدن با چنين گونه‌يي بايد هر چه سريع‌تر تلاش كنيد از محل دور شويد. همان كاري كه من امروز در ايست‌گاه تاكسي كردم.
از عبارت به فلاني راي دهيد بدم مي‌آيد ولي بني جمالي از اوتاد است
خواب و بيدار
دکتر احمد بني جمالي
خواب مي بينم؛ خرداد 1390 است و دولت اصلاح طلب برسرکار. مدافع نشريات مستقل است و پشتيبان نهادها و آزادي هاي مدني، اما در بر همان پاشنه مي چرخد. روزنامه هاي جديد مي آيند و توقيف مي شوند. در تحريريه مطبوعات دم غروب 10 نفر صفحات لايي و رويي را کنترل مي کنند تا بهانه يي براي تعطيلي به دست ندهند. فعاليت سياسي پرهزينه است و احزاب اصلاح طلب دربه در دنبال گرفتن مجوز براي ميتينگ و نشريه. نهادهاي مدني، صنفي و دانشجويي جاني گرفته اما تحت فشارند. بحث حقوق زنان، قانون خانواده و رفع تبعيض داغ است اما بي انجام. استقلال گروه هاي علمي در دانشگاه ها با مقاومت روبه روست. دادگاه مطبوعات و فعالان سياسي پرمشتري است و کانديداهاي مجلس همچنان بايد از فيلتر نظارت استصوابي بگذرند. از خواب مي پرم و تقويم را نگاه مي کنم. خرداد 88 است و چند روزي مانده به انتخابات.
پرده دوم
ارديبهشت 1384 است و فعاليت هاي انتخاباتي شدت گرفته، اوضاع خوب نيست. دولت خاتمي آخرين زورهايش را مي زند. اصلاح طلبان نمي توانند يا نمي خواهند به ائتلاف برسند. طبقه متوسط شهري، دانشجويان و روشنفکران خسته اند و بريده، فکر مي کنند اصلاح طلبان بر سر عهدي که با آنها بسته بودند نمانده و فرصت سوزي کرده اند. از اعوجاج و دفرمه شدن ايده ها و خواست هاي مرکزي خود «دموکراسي و جامعه مدني» کلافه اند و مي خواهند با قهرکردن و نيامدن پاي صندوق نشان دهند ماه عسل شان با هيچ شخص و گروهي ابدي نيست.در اين وانفسا نشسته ام کتابي در جامعه شناسي سياسي ايران را مي خوانم. از فرصت هاي اصلاحي از دست رفته در تاريخ معاصر مي گويد و از مصائب حداکثرخواهي. از اينکه دموکراسي را بايد از آسمان تئوري ها و ايده هاي استعلايي پايين آورد و روي زمين سفت ساختارها و روابط قدرت پيش برد. که نمي شود تا قيام قيامت در انتظار منازعه فيصله بخش تجدد با سنت و فتح شکوهمند، مباني فلسفي دموکراسي ماند و تا آن وقت قدم از قدم برنداشت. نوشته در جامعه يي چون ايران فعاليت سياسي پرهزينه است و فرصت کنش اجتماعي و عمل اصلاحي اندک. پس بايد به گردن ثانيه ها آويخت و هر منفذ و مجرايي را امکاني دانست براي به صحنه آوردن جامعه مدني و پيش کشيدن مطالبات تاريخي خود. نوشته در نظام هاي سياسي در حال گذار که به تناوب ميان اشکالي از اقتدارگرايي و دموکراسي نوسان مي کنند، بايد همين صورت بندي هاي نابالغ و کم جان نهادها و فرآيندهاي انتخابي را غنيمت دانست و در متن آنها کار کرد، که تنها راه بالغ شدن دموکراسي، فراهم کردن مجالي هرچند اندک براي زندگي و رشد پرمشقت همين نهادهاست و هيچ راه حل فوري و فوتي هم در کار نيست. به ياد دوره هشت ساله اصلاحات مي افتم، به ياد فرصت هاي از دست رفته، روزنامه هاي توقيفي، هزينه هاي پرداخت شده، محدوديت ها و محکوميت ها، لوايح معطل مانده و ...خستگي و سرخوردگي اما مجال نمي دهد به طرف ديگر قضيه هم فکر کنيم. به خيل روزنامه هاي مستقلي که در اين سال ها مجال ظهور يافتند، به فعاليت سياسي که هرچند پرهزينه بود اما شکل گرفت. به آگاهي سياسي منتشري که طبقه متوسط شهري را به انسجامي هرچند شکننده رساند، به لوايح معطلي که اساساً امکان بروز يافت و به نيروي اجتماعي که نمايندگان خود را از ميان نظارت استصوابي عبور داد و بر صندلي هاي مجلس نشاند.
خرداد 84 است و گرما کلافه مان مي کند. مردد و پراکنده ايم. به هاشمي هم حاضر نيستيم راي بدهيم. دوستش نداريم يا لابد او را از جنس دموکراسي و جامعه مدني نمي دانيم، اينکه با اصلاحات اقتصادي اش زمينه اجتماعي دوم خرداد را فراهم کرده هم به ما مربوط نيست، بلد نيستيم نيروها و بازيگران سياسي را در داخل چشم اندازها و روندهاي تاريخي و نقشي که در اين روندها مي توانند بازي کنند، ببينيم و قيمت بگذاريم؛ براي همين است که در وسط صحنه مردد و بلاتکليف مي مانيم.کار اما از کار گذشته و داريم وارد تيرماه مي شويم. بهار تهران هم دارد آخرين نفس هايش را مي کشد.
پرده سوم
فروردين 82 است و چندماهي مي شود که طرح پيشنهادي رساله ام را داده ام به گروه. کاري است انتقادي درباره يکي از شخصيت هاي ملي و اسطوره يي تاريخ معاصر. برخي ملاحظاتي دارند از جمله ميرحسين موسوي که اتفاقاً گرايش سياسي اش با چهره مورد نظر آشکارا متفاوت است.
حضوري دليل را مي پرسم، مي گويد؛ «مبادا لطمه و خدشه يي به جايگاه و خاطره آن شخصيت وارد شود.»هرگز تحت تاثير يا دلبسته آرا و نظراتش نبوده ام، ولي خاطره سلام هاي کوتاه و گذرايي که در راهروي باريک دانشکده علوم انساني تربيت مدرس با او داشته ام مطبوع و خوشايند است. نه کاريزمايي دارد و نه شور. فاصله يي توليد مي کند. با اين همه مواجهه با او حسي از صداقت و آرامش را انتقال مي دهد. دوستان دانشگاهي که طي اين سال ها روابط نزديک تري با او داشته اند، از شخصيت و سلامت نفس او مي گويند. به گمانم اين فضيلت هاي شخصي را نمي شود دست کم گرفت آن هم در اين وانفسا که دروغ، رياکاري و ابتذال سياسي سکه رايج شده و چه خسته و کلافه ايم همه ما از اين بازار. روشنفکر نيست و به آن تظاهر هم نمي کند اما دلبسته هنر و فرهنگ است. از زبانش بيشتر عدالت و رفاه مي شنويد تا دموکراسي و جامعه مدني. با اين همه مي گويد خود را متعهد به حفظ حقوق و کرامت افراد و حتي مخالفان سياسي اش مي داند. مسلمان معتقد و خوش رويي است که دل در گرو آرمان هاي انقلاب دارد اما زهدنمايي بلد نيست و مقدسات را هزينه مصارف سياسي روزانه نمي کند. نه برنامه يي براي اداره جهان دارد و نه ادعاي فتح قله هاي علم و تکنولوژي. سهم و جايگاه منطقي و مناسب ملت و کشورش را در نظام بين الملل جست وجو مي کند و از موضع عزت، متانت و احترام با ديگر کشورها سخن مي گويد. آدمي است که اجازه مي دهد از ديدنش بر صفحه تلويزيون کمي احساس رضايت کنيم. اينها ديگر نه به اصلاح ساختارها ربط دارد و نه به چشم اندازهاي تحقق دموکراسي در اين کشور. بحثي در فضيلت هاي شخصي آدمي است که مي خواهيم به او راي بدهيم و اميدواريم بتواند تا حدي فضاي جامعه را تغيير دهد، که ترمزي باشد در برابر فرسودگي اخلاقي و اجتماعي. شايد فهرست کردن اين فضيلت هاي شخصي توجيه کافي براي راي دادن به کسي که قرار است رئيس جمهور شود، نباشد. البته که بايد اشخاص و نيروها را در نسبت با نقش شان در روندهاي تاريخي و اجتماعي و فرصت هايي که مي توانند خلق کنند، ديد و سنجيد. حتي همين الان که دارم اينها را مي نويسم به فکر گفتمان عدالت محوري هستم که در صدر برنامه سياسي موسوي و همفکرانش نقش بسته است. خبر دارم که او و دوستانش در 10 سال گذشته در «موسسه پژوهش و توسعه» دست اندرکار چه پروژه فکريً بلندپروازانه يي در حوزه عدالت اجتماعي بوده و با چه جديتي آثار مهم اسلامي و غربي از فارابي و صدر تا راولز و والزر و مک اينتاير را به مطالعه گرفته اند. اتفاقاً اين تاکيد تئوريک بر عدالت توزيعي، اقتصاد دولت رفاه و زمينه گراييً سياسي و اخلاقي کمي نگرانم مي کند و پيامدهاي آن را براي آينده اصلاحات چندان بهداشتي نمي دانم. اين نگراني ها را اما تکيه کردن بر منطق تحولات اجتماعي تا حدي برطرف مي کند. اعتقاد به نيروي اجتماعي که از پس پيروزي اصلاح طلبان جان مي گيرد و خواست ها و مطالبات خود را بر پيشاني هر برنامه و دستور کاري مي نشاند. عدالت خواهي و حرکت کردن موسوي در مرز ميان اصولگرايي و اصلاح طلبي نگراني هايي دارد و البته فرصت هايي. از خواندن ادبيات مربوط به توسعه سياسي و گذار اين را دانسته ايم که در جوامعي مثل ايران که نيروهاي محافظه کار و تحول خواه وزن کمابيش يکساني دارند، کم هزينه ترين راه براي گذار به دموکراسي، ائتلاف نيروهاي معتدل در هر دو طيف سياسي است. اکنون که به لطف دولت نهم بخشي از اصولگرايان مواضع مثبت تري نسبت به اصلاحات در پيش گرفته اند، شايد ميرحسين موسوي گزينه مناسبي براي نقطه اتصال اين ائتلاف باشد. مي خواهم حرفم را تمام کنم. اينکه براي يک کنش سياسي مثل راي دادن چنين اهميتي قائليم، آن را ارزان نمي فروشيم و درصدد تامين دلايل کافي براي آن هستيم البته که نشانه بلوغ سياسي و از لوازم روشنفکري است اما نمي شود بعضي وقت ها که دايره انتخاب مان محدود است جور ديگري به قضيه انتخابات نگاه کرد، طوري که اينقدر ساختاري، راهبردي و هزينه فايده يي نباشد، که کمي هم از منطق دل و خواست هاي کوچک زندگي روزانه تبعيت کند. فکرش را بکنيد، سهيم شدن در اتفاقي که شايد بتواند اندکي اميد، شادي و آزادي را به زندگي هايمان بياورد خودش به اندازه کافي بزرگ و شوق انگيز نيست؟ به تقويم نگاه مي کنم، خرداد 88 است و تا روز راي گيري هنوز فرصت هست.
روزنامه‌ي اعتماد- شنبه-16خرداد
گاهي اوقات براي من مهم است كه در كانون توجهات باشم. گمان مي‌كنم براي خيلي‌ها مهم باشد. بعد از يك مدت طولاني كه در شرف كپك‌زدن بوده‌ام، شبي از شب‌ها كه همين امشب باشد عزم شب‌گردي كردم و به تعبيرم، به سرم زد كه جواني كنم. از بد روزگار نيمه‌هاي شب كسي نيست كه در كانون توجهات‌اش باشيم و بِر و بِر نگاه‌مان كند كه مثلن احساس بودن بكنيم. از بدتر روزگار گله‌ي سگ‌هاي ول‌گرد بي‌كار نشسته بودند و شپش‌هاي هم‌ديگر را مي‌شمردند كه ناگهان در «كانون» توجهات‌شان قرار گرفتم. به واژه‌ي كانون در جمله‌ي فوق دقت كرده و به بي‌نوايي مستتر در آن هم بيش‌تر دقت كنيد. از آن‌جايي كه با اين وضعيت خراب روح و جسم (بخوانيد جسد) نه پاي فرارم مانده و نه دستِ بزن، چاره در اين يافتم كه توكل كنم. از اين‌كه در كانون توجهات بودم احساس ناخرسندي داشتم. سگ‌هاي فراوان تا دو قدمي حقير دست‌وپابسته آمدند و با يك امداد غيبي گزندي نرساندند! رفتند. لابد فهميدند نه گوشت تلخ‌مان وعده‌يي تأمين‌شان مي‌كند و استخوان بي‌مغزمان توله‌هاي‌شان را سرگرم. حق داريد باور نكنيد اما من از سگ‌ها تشكر مي‌كنم. از صميم قلب. از حضرت يونيورس خواهان‌ام كانون توجهات موجودات ول‌گرد بي‌كار را كمي بچرخاند و تصميم مي‌گيرم اكسيد آهن را از كانون‌ياب ذهن مغشوش‌ام بزدايم. آدرنالين چيز خوبي است.
فرار مغزها نشي رفيق!

توی ده شلمرود............

به خداحیف شد.

Labels:





















بدون شرح.
آن اوایل که می‌خواستند تمام گردانند‌ه‌گان جامعه و کاربه‌دست‌ها، از تمام جوانب مورد اعتماد باشند، اوج کار ریش‌دار ها و جانماز آب‌کش‌ها بود. چند سالی که گذشت کم آوردند. چرخ جامعه سنگین‌تر از آن بود که با آن آدم‌ها بچرخد. آمدند از قوم و قبیله و عشیره و عقربه استفاده کردند و اوج کار پارتی‌دار‌ها شد. حالا چند سالی است که باز هم چرخ سنگینی می‌کند. آخر پارتی دارها هم یاد گرفتند کار نکنند و مفت مفت راه بروند. حالا اوج کار شُومَن‌ها است. مهم نیست در حرفه‌ات تخصص داری یا نه. درس‌اش را خوانده‌ای یا نه. مهم طول زبان است در عرض زبان. هر چه مساحت زبان بالاتر، پست مقام بالاتر. وقتی هم که با یکی درافتادی که اندازه‌ی کوه از تو بیش‌تر می‌داند، فقط کافی است زبان دومتری‌ات به کار افتد و زمین و زمان را به هم بدوزی تا رییس آن آقای کوهی را بترسانی. رینگ با ناک اوت کوهی تمام است. اما اگر دیدی کسی به اندازه‌ی یک سر سوزن زبان‌اش از تو درازتر است. خودت میزت را دو دستی تقدیم کن تا اسفناک به زیرت نکشیده‌اند.
شرط می‌بندم حتا موقع مرگ هم به سراغ ما نمی‌آیند. دو سه ماه قبل از مرگ‌مان باید رزومه بفرستیم به این قبرستان و آن قبرستان که ما اِلیم و بِلیم و اگر ما را دفن کنید، روزی هزار بیننده خواهید داشت و ...

Labels:

توی کوچه‌هایی با ساختمان‌های بلند به رنگ زرد و نارنجی، تند و تند راه می‌رفتیم. دست‌ چپ‌ات را توی دست‌ام گرفته بودم و داشتم تند تند نوازش‌اش می‌کردم. دست چپ‌ات در دست راست من آرام و قرار نداشت ولی با دست راست‌ات خودکار و دفتر یادداشتی از کیف‌ات درآوردی و تند تند گوشه‌ی یکی از صفحه‌های‌اش برای‌ام نوشتی سینا جان. مدتی است با دوست‌ام مریم آشنا شده‌ام. و با توجه به روابط دو خط عمود بر هم، قرار است با برادرش ازدواج کنم.
با سرفه از خواب بیدار می‌شوم. چه‌قدر این‌جا گرم است. ازدواج‌ات با برادر مریم مهم نیست، ولی به خدا خوب یادم هست تو چپ دست بودی.

پ.ن: و اِلا من خودم زن دارم.

Labels:

دل‌ام مي‌خواهد يک روز تمام خانه و ملک اموال نداشته‌ام را بفروشم بروم کازينو رويال تمام شانس موجود در زندگي‌ام را يک جا خرج کنم، ببينم آخرش قرار هست ما پوخي شويم يا نه. حداقل از اين بلاتکليفي در مي‌آييم.

Labels: