»

خوب است که آدم بعضی وقت ها به خودش قولی بدهد. سال ها بعد که به آرزویش رسید آرام گوشه ای بنشیند و با افتخار صفحه اول را ورق بزند و با صدای بلند بخواند تقدیم به یگانه ترین یار برای رسیدن به آرزویش

»

خدایا ممنون
همه چیز عالی بود. امشب به تک تک افراد خانواده افتخار کردم
خورشید هم تمام قد می درخشید

»

ما رفتیم به سوی خورشید خانم

»

دندان عقل

می گویند قدیم ها که علف خوار بوده ایم داشتن چهار تا دندان آسیا ضروری بوده اما این روزها که گوشت می لمبانیم انگار که دیگر احتیاجی به این دندان ها نداریم
من اما اگر دندان عقل نداشتم شاید هیچ چیز نداشتم. راستش همه چیز از آن دندان عقل شروع شد که با الواتور مستقیم به جانش افتادند.
می گفت چشم شوخش با طره سیاهش          من دم دهم فلان را تو در ربا کلاهش
     

»

متروپلی تن

از این که تو را رسوب کرده می انگارند شاکی هستی. انگار همه کار درستی کرده اند که به این در و آن در زده اند تا چنگ بیندازند به دیواری پر زرق و برق تر از دیوار تو. اما تو خیالت راحت باشد که کار درست را تو کرده ای. چند سال که بگذرد شاید کم کم اصل موضوع دست شان بیاید که ای دل غافل ما کجای زمان ایستاده بودیم و دل به چه اسم و رسم های غیر خودی خوش کرده بودیم. آن روزها نشان شان می دهی تصور از رسوب کردن تو اشتباه آن ها بود.
اما این را از یاد نبر والا رسوب کردنت به ته رودخانه اوز حتمی است.

»

.سیب که خوب رسیده باشد خودش از درخت خواهد افتاد. هنر این است که نگذاری روی زمین بگندد

»

چه قدر کیف می دهد آدم کارش را خوب تمام کرده باشد و کلی خسته باشد و بی مسواک زدن خوابش ببرد تا صبح فردا.

»

پدر اما از فرهنگ مهم تر است

اشک رازیست
لبخند رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چونان که ببینی
یا چیزی چونان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل
سخن می گویم زیرا من ریشه های تورا دریافته ام
زیرا صدای من با صدای تو آشناست ...
احمد شاملو

»

این هم بماند یادگاری از این روزهای بی فرهنگی یا شاید هم فرهنگی